ولی تو .............تو امام حسینی با قیرتی ابالفظلی باش
(آقا قاطی نکنید بی منظور بود)
محرم ماه الفت با جنون است
چراغ کوچه هايش بوي خون است
محرم حرمت خون است و خنجر
تلاطم مي کند حنجربه حنجر
دل من فداي دو دست اباالفضل
به قربان چشمان مست اباالفضل
ربود از همه ساقيان گوي سبقت
به چوگان دل ناز شست اباالفضل
غم ِ زهرا مرا سوز درون داد
دم ِ حيدر به من شور جنون داد
حسين آمد به زخم دل نمک ريخت
مرا با شور عاشورا در آميخت
مرا سوداي زينب در به در کرد
نصيبم جرعه اي خون جگر کرد
ز فرط تشنگي بي تاب گشتم
عطش ديدم ز خجلت آب گشتم
چه ها گويم ز مَشک تيرخورده
ز دست ساقي شمشير خورده
به خاک افتاد مشک از دست ساقي
دو عالم پر شد از بوي اقاقي
مشامم پر شد از داغ شهيدان
که مي گردم بيابان در بيابان
آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته ام
آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش

این شعر از طرف یکی از دوستان بدستم رسیده
بدنیست بخونیدش مخصوصا دختر خانمها
زهرای علی فکل نمیزد
زهرا به غریبه زل نمیزد
سرویس طلا نداشت بی بی
بی بی سر مولا قر نمیزد
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.

روی ادامه مطلب کلیک کنید
>>> ادامه مطلب <<<
کلاس همچو شهری فرو بسته خاموش شد
سخن های نگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد
معلم از کار مدام و مدام
غضبناک و خشمگین
صدای درشت معلم
بشکست سکوت کلاس را
بگفتا احمدک بگو درس دیروز را
ولی احمدک درس نا خوانده بود
بجز آنی که ... آنی دیروز شنفت
زبانش به لکنت افتادو گفت
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماد قرار
توکه...توکه... وای یادش نبود
بگفتا آموزگار احمدک چرا درس ناخوانده ای؟
مگر فرق تو چیست با دیگران
بگفتا احمدک چه گوید آموزگار را
بود فرق دارا و ندار
بگفتا دست پرپینه ام شاهد است
که من شب ها با پدر می کنم پینه دوزی و کار
کودکان دگر سر به دامان مادر خوشند
ولی من بی وجودش نهم سر به خاک
بگفتا آموزگار ...
به من چه که دستت پر از پینه است
به من چه که مادر از کف داده ای
رود یک شاگرد پیش ناظم که او
به همراه خود آورد یک فلک
بگفتا احمدک ...
هان یادم آمد
یادم آمد صبرکن
خدارا تحمل دمی تحمل دمی
تو که از محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

